نظر شما در مورد مطالب این وبلاگ چیست؟
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
آمار وب سایت:
بازدید امروز : 27 بازدید دیروز : 24 بازدید هفته : 279 بازدید ماه : 258 بازدید کل : 194913 تعداد مطالب : 371 تعداد نظرات : 2 تعداد آنلاین : 1
می زنم فریاد کی دادار پاک
مر چرا آورده ای ازخود به خاک
تو ،مرا ، از روح خود دادی سرشت
لوح هستی ام چه می خواهی نوشت
گر منم تو در زمینم جای نیست
آمده موعد شکرخایی
حالیا ،جمع دوستان جمع است
ویس و رامین ، وامق و عذرا
بی ریا، جمع دوستان جمع است
عده ای جام باده می نوشند
من شنیدم ز درخت که به جان شوق دویدن دارد. از شما می پرسم. باورش می دارید؟
من و او ساخته ایم . قایقی رویایی ، که به همراهی باد میدود تا به افق
دیشب به خوابی اندرون
کو عمق آن هر دم فزون
می گفت هاتف بی گمان
از مستی و عشق و جنون
گفتم که بی شک با منش
پندی حکایت می کند
روزی فقیری با صفا
مستوره َ جود و سخا
بیست و دو نفر
چهار داور
یک توپ
و میدانی سبز
اینجا کلوزیوم است
و اینها گلادیاتور های
تو چرا می خواهی
درنگاهت
به چکانی اندوه؟
بنویسی ماتم؟
این نامه نوشتم
که بخوانید
و بدانید
یکباره تن خویش
به ذلت
ساعت را می سازیم. به دستان خویش و به شماره می نشنیم تیک تاک هایش را.
بر جانمان فرو میریزند هراس عبور لحظه ها را
اسیریم و در مانده
و بی پناه
چه مانده از آن هیبت
و فر و جاه
کجاییم اکنون ،
شده عمرم همه تکرار،
بدان می خندم.
غصه و درد دل آزار ،
بدان می خندم..
بال پروانه اگر سوخت
بازهم
هوای تازه می خواهد
این سر مانده
در پس غوغا
باز دل
بی هراس از شب
می نشیند
در فضای گرفته و محزون
خواب دیدم
که مانده ام بیدار
آسمان پر ستاره اما باز
دور تا دور من
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
عضو شوید
عضویت سریع